مینویسم که دیگه دنیای ما تا نداره
مینویسم که دلم طاقت فردا نداره
مینویسم از دلم
مینویسم که همش یه بازیه
مینویسم از کسی که ناراضیه
آخه من نوشتم که تا نداره
ولی اسم بازی من
راست و دروغه
همه ی حرفای من مثل شقایق بی امیده
مینویسم که دیگه خسته شدم
از همه حرفای عالم
از تو و از خودم
بازی بازی بازی ....
شقایق و اقاقی
من می مونم با یه دنیا خاطره از همه ی دلواپسی های این جا
با یه دنیا خوبی های دست نخورده که از تو برا خودم درست کردم
می نویسم راست و منظورم دروغه
آخه این بازی رو خیلی دوست دارم
نمی دونم چرا___
شاید چون همیشه تو ، خود تو تو این بازی برنده بودی
منم چون دنیای ساده ی خودم پر از راستی بود همیشه می باختم
نمی دونم از کی شروع شد
شروع کردم به بازی
به بازی تو نقش تو
شاید برای همین بود که رفتی
شاید بعضی جاها بازی رو ازت می بردم
ولی الان که دارم میبینم
می فهمم که همیشه تو می باختی و من میبردم
ولی حیف که دروغ های تو همیشه منو می بازوند
رو ورق وقتی می نویسی......می دونم همش از سر بی حوصلگیه
همش رو با خود , خودم تجربه کردی
می دونم که شیرین ترین لحظه ها رو باهات داشتم نمی خواد بزنی منو
نمی خواد دیگه بهم بگی .....
می خوام فقط بدونی که همیشه دروغ هات قشنگ ترین دروغ ها بود
همیشه منو گول نی زدی ولی باز من دوست داشتم ببازم.
در خانه ی خاطره ها اتاقی می سازم
خاطراتت را بر دیوار آن می آویزم
و
کلید آن را به دست روزگار
زیرا تنها روزگار است که فراموش میکند
و
بر سر در خانه ام مینویسم >
دیوانه ی دروغ گو
جمله ای راست از پس این همه سال بازی های بی کسی بر سر سرنوشت
م.رضا
به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین عاشقان آتش نگیرد...
نمی دونم از کجا شروع کنم فقط میدونم که از یه روزی نمی دونم چه روزی فهمیدم که صدای قلبم با صدای قلب یکی هما هنگ شده ولی از دستش دادم و دیگه هم بر نمی گرده...
چقدر زیبا عاشق می شویم و نمی فهمیم و چقدر در عین عاشقی خیانت می کنیم و نمی دانیم که آن روز ها دیگه بر نمی گرده...
همش می گیم و می نویسیم
بعدش دیگه هیچی از اون حس یادمون نمی آد...
می گیم عاشقی دل می خواد نه دلیل ولی نه دلشو داریم و نه دلیلشو/
فقط بلدیم چند تا کلمه رو پشت سر هم بذاریم و بگیم که عاشق شدیم
بگیم که دیگه بدون تو نمی تونم
بگیم و بگیم و بگیم...
بعدش همه شو یه شبه یادمون می ره .... نمی فهمم آخه...
از وقتی فهمیدم که نمی فهمم سعی کردم که دیوونه بشم
آخه بابا دیوونه ها شرف دارن به عاقلا...
هر کاری هم که بکنن میگن یارو دیوونس...نمی گن عاقل بود و این کارو کرد...
اسم دیوونه رو گذاشتم رو خودم چون می دونم دیوونه ها از هزار تا عاقل با معرفت ترن
میدونم حرفاشون راسته از ته دلشون میزنن...
تو این دنیای لعنتی همش داریم میریم و می آیم و نمی فهمیم که هر لحظش برامون چقدر می تونه قشنگ باشه...
دیروز و امزوز و فردا می آن و نیرن و ما همون کارای همیشگی رو می کنیم و فقط اسمشونو عوض می کنیم...
همش دروغ میگیم...فکر میکنیم بزرگ شدیم...
همش بقیه رو نصیحت می کنیم بدون اینکه بدونیم خودمون چقدر ایراد داریم...بابا بی خیال....اول خودمونو درست کنیم بعد به بقیه گیر بدیم ....
زندگی خودمونو قشنگ کنیم...چی کار به زندگی دیگران داریم...
بتونیم بی دلیل دوست داشته باشیم...دیوانه وار عشق بورزیم .... بی پروا خودمونو برا مردن حاضر کنیم....
کی میگه مردن بده....
اگه هر روز صبح فکر کنیم که حداکثر تا شب زنده ایم زندگیمون میشه بهشت....
همون یه روزم اگه بتونیم زندگی کنیم انگار یه عمر زندگی کردیم....
همه رو دوست داشته باشیم ولی برا کسی نمی خواد بمیرید...
به همه بگو روش فکر میکنم ولی نمی خواد بگی حتما انجام میدم....
مگه همین یه روز و زندگی نمی کنی پس چرا قول الکی میدی.///
وعده سر خرمن نمی خواد به کسی بدی همونی رو که دوست داری انجام بده شاید دیگه فردایی در کار نباشه پس سعی کن اگه کاری هم می کنی قشنگ انجام بده...
اگه می خوای عاشق باشی قشنگ عاشق باش...
اگه می خوای دوست داشته باشی قشنگ دوست داشته باش...
هر کی تو رو عاشقانه دوست داره عاشقانه دوستش داشته باش....
شاید دیگه هیشکی مثل اون نتونی پیدا کنی...
بی خیال این دنیای لعنتی...همش یه بازیه...امروز همون فردایه که دیروز انتظارش رو می کشیدی.....پس همین الان زندگی کن فردا مطمعن باش که می آد چه تو بخوای چه نخوای پس همین دم رو بچسب و زندگی کن...
خیلی خوبه که آدم ثروت مند زندگی کنه ولی ثروت مند نمیره....
خیلی از فقیرا از خیلی از ماها بهتر زندگی می کنن...
میدونن که چجوری زندگی کنن که همین دم رو زندگی کنن....
برای ما زندگی کردن یعنی اینکه انقدر به خودمون سخت بگیریم تا یه روزی راحت بشیم...
من می گم همین الان راحت باش...
زندگی تلاش برای لذت بردن نیست...زندگی لذت بردن از هر ثانیه س....
زندگی نقطه سر خط...
دیگه بی وفایی نیست عادت...
زندگی غماتو بردار...
سر کوی دیگه بگذار...
دیر زمانی است که خاطره ها را به دوش می کشم و بار این همه خاطره بر دوشم سنگینی غیر قابل وصفی ایجاد میکنه...
خاطره یعنی روزهای شیرین و تلخی که در کوله بار چوپانی به دور دست ها می رود و ما به دنبال آن تمام هستی خود را فراموش می کنیم و میدویم...
آنقدر میدویم که در انتها در نیستی آن دشت بی انتها به هیچ برسیم...
خسته از دویدن خسته از واماندن و خسته از خیلی جیزایی که خیلی وقتا براش جوابی نداریم...
همه ی تنهایی هایم را قاب می گیرم و به دیوار اتاق خاطره هایم می آویزم و کلید اتاق رو به دست فراموشی....
م.رضا
خسته شدم خدا جون
خسته شدم از غم بی قفسی
از غم بی هم نفسی
از اینکه نمی تونم کسی رو دوست داشته باشم....
مگه من با دیگران چه فرقی می کنم که نمی تونم یه هم نفس
یه هم قفس
داشته باشم
تا اقلا بتونم دوست داشتنو تجربه کنم
همش درس درس خواب فیلم....
خودمم دیگه شدم یه فیلم...
یه فیلم با ژانری که نمی دونم بین تراژدی مرگ و عشق و زندگیه
نمی دونم آخه خدا جون باید خاطره هامو با می تسکین بدم
دیگه نمی تونم تحمل کنم نمی دونم بین ژانری عشق و زندگی افتادم یا اینکه بین عشق و مرگ
همش باید برای تسکین درد التیام ناپذیرم پناه به می تو می خونه یا اینکه تنها بشینم و می بخورم
نمی دونم توی چه تراژدی مزخرفی افتادم همش بین زمین و آسمون میرم و میآم و هیچ وقت هم نمی فهمم که کجام
خدایا از تو می پرسم که زندگی من کجاست______
خدایا از تو می پرسم که این سناریو که از زبون یه سورآل یا یه ناتورالیسم نوشته بشه با اینکه از زبون یه پست مدرن نوشته بشه چه فرقی داره...____
همهمون تو یه بازی قشنگ افتادیم و همه چیز و دست 16 نفر دادیم که اونا می دونن که کی مارو از بازی بندازن بیرون...
______________________________________________
این همه بازی با ما روی حس کنجکاوی خیلی جالبه ولی قشنگ نیست........
قلبم کاروانسرایی قدیمی است همه می آیند و می روند و هیچ کس نمیماند.
هیچ کس نمی تواند بماند. که مسافر خانه جای ماندن نیست.
میروند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمی ماند.
کاش قلبم خانه بود
خانه ای کوچک و کسی می آمد و مقیم می شد
می آمد و می ماند و زندگی می کرد.
سال های سال شاید........................................................
سلام سلامی به وسعت این همه دوستی به وسعت دوست داشتن و به وسعت بودن...
بعد از این همه وقت دوباره شروع به نوشتن کار راحتی نبود تنها چیزی که میتونم بگم اینه که دیدم به بعضی چیزا عوض شده...
در پشت این پنجره مهربان و دوست داشتنی نشستم و به درست کردن آدم برفی که بچه ها با آن سرگرم بودند خیره شدم...
چقدر زیبا با احساسات خودشون اونو درست می کردن و بعدم براش دست و پا می ذاشتن...
ولی هیچ وقت یه آدمو نمیتونم اونطوری که می خوام عوض کنم و فقط میتونم به گذر زمان برای فراموشیش گوش بدم به تیک تیک ساعت مچیم که دیگه از دیدن قیافه یکنواخت من خسته شده...
چقدر سخت ثانیه های اول میگذره و بعد ساعت ها ولی بعد از چند روز به همه چی عادت میکنی و میبینی که همش یه عادت بوده و هیچ چیزه دیگه ای نبوده...
بعدش که به عقب بر میگردی می بینی که چه کارایی میتونستی بکنی و بخاطره از دست ندادن عادت وقت کشی کردی...
بهار تابستون پاییز و آخریشم زمستون همش می آن و میرن و تو تازه می فهمی که همش یه بازیه
یه بازیی که هر چی بخوای بری جلو بجز از دست دادن خودت چیزی گیرت نمی آد بعدش می خوای که یه کار جدید بکنی مثلا به کاری که قبلا برا خودت می کردی و هیچ کی ازش ایراد نمی گرفت...به یه کارایی که یه زمانی دوستشون داشتی ولی برای نگه داشتن چیزی که ارزش نگه داشتن نداشت فراموش کردی...
زندگی یه بعدی رو کنار گذاشتن و هر چیزی رو جای خودش استفاده کردن...
نه انقدر بری تو مسایل خودت که تو اونا گم بشی و نه اونقدر مسایل دیگه که همه چیز خودت یادت بره...
درخت سیب از سیب دادن خودش خسته شد...
رو به آسمون کرد و از خدا خواست که از این یه نواختی در بیاد...
خدا رو به اون کرد بدون اینکه حرفی بزنه
از آسمون بارون بارید و درخت سیب از اون سال دیگه سال به سال یه میوه مختلف میداد...
رهگذرای همیشگی بیشتر شدن ولی هر کسی بسته به سلیقش یه سال مس اومد و از اون درخت میوشو میکند و می خورد...
درخت سیب خسته شد و رو به آسمون کرد و گفت: خدا دیگه نمی خوام اینطوری باشم میخوام همون درخت سیبی باشم که توآفریدی...
خدا رو به درخت سیب کرد و پرسید: چرا?
درخت گفت
اون موقع که درخت سیب بودم همه میدونستن که من درخت سیبم ولی دیگه کسی نمی تونه اسمی بهم بده
اون موقع که درخت سیب بودم میدونستم که کیا واقعا منو دوست دارن و برای سیب میآن و همرو میشناختم ولی دیگه الان...
اون موقع که درخت سیب بودم همه از سایه من به عنوان درخت سیب استفاده می کردن نه چیز دیگه ایی
اون موقع که درخت سیب بودم همه منو بخاطر سیب دادنم ...به خاطر سایه ام ... به خاطر..... دوست داشتن...
اون موقع که درخت سیب بودم... اون موقع که درخت سیب بودم.... اون موقع که درخت سیب بودم...
خدا حرفی نزد و تنها بعد از آن روز آن درخت سیب داد و از تمام درختان دیگر شاد تر بود...
همیشه خودمون باشیم و اجازه ندیم که کسی عوضمون کنه چون 1 ... هیچ کس اجازه همچین کاری رو نداره...
2..... روح خدا در همه ما وجود داره پس هیچ وقت ذات خودمونو نمیتونیم عوض کنیم...
هیچ وقت اصل وجودی خودمونو عوض نکنیم و به دیگران اجازه ی همچین کاری رو ندیم...
همیشه وقتی زیر بارون راه می رفتم فکر می کردم اگه همه قطره های بارون رو جمع کنم شاید دنیای بزرگم ساخته بشه ولی الان فکر میکنم اگه فقط یدونه فقط یدونه از اون قطره ها رو الان داشتم میتونستم همه غم هام و غصه ها م رو به اون بگم و دیگه کسی رو نمی خواستم تا بشینه پای حرفای من...
من ... من .... من....
چرا همیشه با من جمله هامو شروع می کنم ...
یه موقعی فکر می کردم که شاید بشه از من هم ما ساخت ولی الان وقتی که می بینم بغل کسی که از صمیم قلب دوستش داری راه میری و حتی نمی تونی بهش بگی دوستت دارم میفهمم که اینم برای من نمی شه همیشه روی خودم باید حساب باز کنم...
وقتی که فکر می کنی که عاشق ترینی قدرت کلام ازت گرفته می شه و دیگه اون موقع است که به جای اینکه بگی فقط مینویسی و مینویسی تا توی عمق وجود بی انتهای خودش گم بشه...
فقط راهش رو راه بی انتهای پایان جواب میده...و دیگه وقتی به اون جا رسیدی که راهی برات نمونده میری میری تا دیگه هیچ کی حتی نزدیکترین کسات هم ازت خبری ندارن...
وقتی راه برگشتی نداری دیگه به راهت ادامه بده...
دیگه گریه هم درد منو دوا نمی کنه....
اینم میشه گفت....
اینجا به دور از او ....شاید به دور از گلی در هزار هکتار آنور تر از اقاقی های عاشق نشسته ام و باز با همان صدای قدیمی و گرم برای او از دل خود می خوانم...
چقدر عجیبه که هیچ کس حتی کسی که کنار آدم می شینه بعضی وقتا نمی تونه حرفه آدمو بفهمه ولی وقتی به گلی از غم هجران میگی زود پژمرده می شه و نمی ذاره که حرف آدم تموم شه....
اینم رسم این آسمون آبی خودمونه یا سهراب نمی دونم مهم اینه که هممون واسه خودمون یه آسمون تو قلبا مون داریم حالا برا بعضی ها همیشه آفتابیه برا بعضی ها هم ابری...
چقدر خوب می شد که آدمی بدون هیچ دغدغه ای همه چیزشون رو به هم می گفتن و بعد راحت بودن...
از دلهای عاشق
از غم شقایق
از درد گذر دقایق
از بازی حقایق
تنها دلهایی با خبرند که آفتابی اند...
چقدر دوست داشتم اگه یه روزی این ابر تیره رو که رو قلبم افتاده کنار بزنم تا بازم مثل روزای بچگی بتونم آفتاب دلم و ببینم و دوباره بی پرده بتونم همه حرفامو بزنم
وقتی دلم گریه خواست یکی باشه تا بتونم سرمو رو شونش بذارم و تا هر وقت که خواستم گریه کنم...
غم دوری لحظه های بی کسی رو خالی کنم و دوباره سبک شم...
چقدر خوب می شد که مثل بچگی سرم با یه تیله گرم شه و نیازی به هیچ چی نداشته باشم...
چقدر خوب می شد......اینا رو مثلا قرار بود بزارم کنار و دیگه ننویسم ::::اگه می شد...
چقدر خوب می شد مثل بچگی خودمونو تو کلمه ها حبص نکنیم و بتونیم تو بازی کلمه ها از هر جا که دلمون می خواست می گفتیم...
راستی چقدر خوب می شد که دیگه نمیگفتیم چقدر خوب میشد.....
و همه چی انقدر خوب بود که دیگه این کلمه معنی نداشت ولی چه حیف که تا بدی نباشه خوبی خودشو نشون نمی ده و ما آدم ها هم اگه همه چی خوب بود دوباره دنبال بدی تو اون خوبی ها می گشتیم.....
یاد باد آن روزگان را که همه را دوست داشتیم و برای دوست داشتن نیاز به دلیلی نداشتیم و دوست داشتنمان را همه می دیدند....
ما ها ...
یعنی ما ها آدم های اینجایی خیلی راه داریم تا بتونیم مسیر زندگی رو اونطوری که می خوایم بریم....
ولی اول از همه باید بدونیم که به کجا می خوایم بریم....
تعیین مسیر و رسیدن به اون به آدم عشق به بودن در این دنیا رو میده...
هدف رسیدن به مقصد نیست بلکه تمام اون لحظات خوبی که در رسیدن به اون چیزی که می خوای سپری می کنی...
پس اول از همه به قول سهراب که می گه چشم ها را باید شست...
تمام چیزا رو فراموش کنیم و بگیم :::
زندگی نقطه سر خط و دوباره برا خودمون شروع کنیم به هدف تعیین کردن
مهم نیست که به همشون هم نرسیم مهم اینه که در رسیدن به اون هدف تجربه های جدید به دست می آریم و اون موقع است که از مسیری که توشیم لذت میبریم
حواسمون باشه که برا لذت بردن از زندگی نباید بقیه رو بازی داد بلکه خودمین باید مترسک بازی زندگی خودمین بشیم و فقط اونو هدایت کنیم...
از شکست تو مسیر نترسیم...
از پیروزی در کاری هم انقدر خوشحال نشیم که غم بیدار بشه...
همش خودمونو تو امتحان های سخت زندگی بذاریم و انقدر نمره ی بد بگیریم تا بلاخره بتونیم آخرش با نمره ی خوب قبول شیم مهم قبول شدن نیست مهم هدفی که تو زندگی برا خودمون گذاشتیم و تا به اون نرسیم تو این مسیر باید لذت ببریم و بعد از اون همه پیروزی و شکست در انتها به اون چیزی که هدفمون بود میرسیم و تو اونجا میتونیم بگیم که پیروز واقعی زندگی خودمونیم...
در پس پرده ی تاریک شب به نظاره مینشینم
تا ستاره ای در آسمان به چشمانم چشمک زند
در آیینه ی بی انتهای دشت سبز به دیدن روییدن گل سرخی مینشینم
تا روزی کسی با آن سایه ی دلتنگی دل خویش را با کسی تقسیم کند
شاید زیبا
شاید خوب
ولی به رنگ سیاه کلاغ ها نگاه میکنم چون در هیچ مداد رنگی زمینی رنگی بدان تیرگی نمی توان یافت...
دل خویش را با سکوت به انسانها تقدیم می کنم ولی هیچ کس نمی تواند آن را ببیند هیچ کس از درونش آگاه نیست و همه آن را با ترحمی دوستانه نگاه میکنند ولی کسی از خود نمی پرسد چرا این تکه تنها مانده...
همه در دشت سبزی میدوند و من آرام آرام پی پر پروانه ای که با آن بتوانم سایه ی دلتنگی خود را کم...
همه در سایه ای پی چیزی ولی من می گردم ... می گردم تا سر انجام پر پروانه ی خود را نه در آلبومی برای یادگاری بلکه در گوشه ای از قلب خود آنجا که مسافر خانه ای زیبا بود و لی اینک به خانه ی کوچکی با باغچه ای پر از گل رز های سفید بدل شده...
آرام آرام میروم تا پر پروانه ی خود را پیدا کنم و در آنجا بگذارم و دگر هیچ کس آن را از من نگیرد و من و او در گوشه ای به هم بنشینیم و به آواز چکاوک شاید به منظره ای شاید به آهنگی شاید.... شاید.... شاید....
تا دگر هیچ کس نگوید دلش تنها بود... می گویم آن روزگار که رفتم بر... سنگ رویم بنویسند:
تنها بود عاشق پر پروانه ای از دیار عشق شد و آنگاه تنها و در یک کلبه با او زندگی کرد و در آخر عاشق رفت....
روزی من و تو در این دنیا شاید به ماه خیره شویم و در دل خود بگوییم چه کسی می تواند به غیر از من آن را داشته باشد...
ولی من آن روز را نمی خواهم...من می خواهم تنها عاشقی باشم که در کوی بی کس و خاک افتاده دلش پروانه ای پر زده و آنجا را مانند ماه شاید....زیبا کند...
راز ها در دل دارم....
بی نشانی بر لب...
کاش روزی رسد تا لب قادر به بازگویی راز دل باشد...
روز زیبایی می شود آن روز شاید بر روی چمن زار دشت بی کسی گوش در حین گوش دادن به صدای مرغ مهاجر دل من نیز رازی گفت ............
زندگی ما زندگی جالبیه...بین تراژدی محض و کمدی ناب دایم داره پیچ و تاب می خوره ...
یعنی یه جور غم انگیزه خنده داره یا شایدم یه جور خنده داره غم انگیزه چیزی هم نیست که وسطش رو پر کنه ... همه ی سختی و نکبتی هم که دچاشیم مال همینه ... همین که هیچیمون حد وسط نیست...
کافه پیانو
فرهاد جعفری
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد . زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود . لیلی نام تمام دختران زمین است . نام دیگر انسان .
خدا گفت : به دنیا یتان می آورم تا عاشق شوید .
آزمونتان تنها همین است : عشق . و هر که عاشق تر آمد نزدیکتر است .
پس نزدیکتر آیید نزدیکتر...
و دنیا پر شد از لیلی های زود...
لیلی های ساده ی اینجایی...
لیلی های نزدیک لحظه ای...
عرفان نظر آهاری...
ولی دنیای ما خیلی کوچیکه
ما همش داریم بازی می کنیم
بازی نقطه سر خط
ولی یه روزی می رسه که میگن دیگه به آخر خط دفتر زندگی رسیدیم و دیگه اجازه نوشتن نداریم چه برسه به گذاشتن نقطه...
اینم رسم آسمون آبی ماست دیگه اینم رسم قایق سهراب یا شاید برگ سبز فروغه...
تو این چهار دیواری که برا خودمون ساختیم هی داریم بالا پایین میریم و هیچ کسی رو پیدا نمی کنیم و هیچ کی نیست که بهمو ن بگه که این راه که میروی به .... است...
راه درازی نداریم همه فکر میکنیم که راهمون تا رسیدم درازه و خیلی میتونیم بازی کنیم و تجربه ولی یه دفه میبینیم که میگن برگه ها بالا وقت امتحان تمومه...
راه سهراب شاید قشنگ... شاید آبی ... شاید قایقی بی پارو بود ولی یه کاری کرد که هنوزم که هنوزه وقت امتحانش رو آدم های دیگه تمدید میکنن...
بر سر باغچه ی بی کسی دلهامان
بر سر کوی سر افرازی ما
کسی می خواند
کسی از دلتنگی شبهای بی ستاره
شاید کسی از روی دلتنگی پرستو ها
شاید برای مرگ مرغ مهاجر
کسی فریاد میزند
عاشقی زیباست...
رنگ سبز عاشق شدن شاخسار دلتنگی مان
چه بی پایان
میمیرد و دپر باره نمی توان سرود از عشق
شاید دیگر نتوان گفت از دوست
دوست را دوست دارم
دوست در ظلمت دشت بی کسی های دل بی طاقت من
می سراید
می نویسد
و آرام آرام زمزمه میکند و می گوید عاشقی زیباست...
رنگ گل را دگر از دست نده
دوست مان هر که می خواهد باشد
گاهی شاید غم .... گاهی شاید ....
روی این خاک مقدس از جام خونین خود می خورانم به زمین
تا دگر هیچ کس نگوید زمین آدم نیست....
زمستونا وقتی برف می آد و بچه ها دور هم جمع میشن و آدم برفی درست میکنن رو خیلی دوست دارم ولی خیلی جالبه که وقتی کارشون تموم میشه فقط بعضی هاشون میمونن...
بعضی ها میمونن تا آب شدن آدم برفی رو نگاه کنن و بعضی هاشون آدم برفی رو انقدر از ترس آب شدن بغل میکنن که آدم برفی اونا زود تر از بقیه آب میشه...
ولی تو زندگی اگه مثل آدم برفی دومی باشی خیلی قسنگتره که تو دستای یکی که دوستت داره آب بشی و بری آسمون و با برف بعدی دوباره برگردی تا ببینی که بازم همونقدر دوستت دارن...
نمی دونم ولا بعضی وقتا فکر میکنم که اگه بجای برف تو قلب اون آدم برفی سنگ بود شاید هیچ موقع آب نمی شد و همیشه زندگی میکرد ولی حتما دل همه رو میزد و تو تنها ترین تنهایی دنیا بود...
شاید دیگه کسی پیدا نمیشد که اونو بغل کنه...
شاید دیگه با گرمای وجودی هیچکی آب نمیشد و تو تنها ترین تنهایی این عالم میموند...
ولی دیگه الان همه اون سنگی رو دوست دارن کسی دورو بر اون یکی نمی ره چون میدونه که اون زود آب میشه...
چقدر زود آدم برفی میشویم... چقدر زود دوست میداریم....و چقدر زود در تنها ترین تنهایی آب میشویم...
شاید این رسم این زمونه است...
چقدر زود عروسک میشویم و بدون اینکه رول بازی عروسک تو این دنیا رو بدونیم به بازی کردن می پردازیم...
آدم برفی بودن رو دوست دارم چون با همون دستای بچه های پاک...لبخندی رو رو صورت اون عروسک میکشه و اون عروسک بخ حرمت اون دستایی که همیشه پاک بودن از ته دل دوست داره تا اون لبخند رو نگه داره...
دلامون چقدر کوچیک شده که مثل آدم برفی با یه آفتاب آب میشه...
شاید بهتره بگم دلم...خیلی ها دوست ندارن که من جمع ببندم...
ولی همون آدم برفی تنها رو دوست دارم که زیر نور خورشید آب میشه...
درسته که میدونه آب میشه ولی با همه اینها میدونه خودش که قلبش مثل برف سفیده و فقط منتظر کسی هستش که بتونه اونو با دستای پر از عشقش بغل کنه و بعد تو دستای اون آب بشه...
تا شاید بتونه آبش رو دستای کسی بشینه که اونو دوست داشته...
شاید...
صدایم صدای بی صدایی است
صدایم دوری از خاطره های بی پایان غربت تلخ لحظه های جدایی
صدایم را به زمین آسمان ستاره
صدایم را به باران هدیه کردم
راز نهان دوری از خاطره هایت
راز بی دریغ دلیل گریه هایت
راز من
راز ما
شاید راز بی کسی های ماندگار این جهان
شاید روزی رازی
نمیدونم شایدم یه چیزی بهتر از دوری
اینهمه ادبی نوشتنم بی دلیل می تونه باشه
چرا خودمونو تو چند تا کلمه ادبی که بلدیم میخوایم همیشه خلاصه کنیم
مینویسم باران
با تو بودن بهتر از غبار سرد روی آیینه است
آیینه ای که هر یال تنها دم عید یادش می افتیم
آیینه ای که شاید سالی یک بار هم خودمان را در آن نبینیم
ولی باران چه
همیشه و همی جا با ماست
همیشه وقتی آسمان آن نغمه ی زیبای خود را می خواند و با سازی که سیم هایش از باد و باران است نت هایی که در هیچ کتاب نتی برای آن نوشته نشده مینوازد
میتوانی خود را در ساز و آواز آن ببینی شاید بیشتر از آینه بدان دلبسته اییم
ولی چرا ما سنگدلیم
چرا روزی میان این باد و باران برای آن سازنده نمیرقصیم
رقصی که هم تصلای وجود خودمان
و هم به تمثیل شاخه گلی برای آن سازنده است
ما نیز خویشتن خویش را از یاد برده ایم و دگر نمیتوانیم بگوییم خود را در این نت ها میشناسیم
تنها آن ها را میشنویم و برای روزی دگر چاره ای می اندیشیم که آیا میتوانیم او را نیز مانند خود به زیرین ترین ها بکشیم
ما نقش خویش را در این بازی فراموش کرده ایم
روزی بازیگری کوچک و روزی دیگر ستاره ای بزرگ ولی آیا آن ستاره ای که در بازه زندگی بهترین نقش را دارد میتواند مانند بارانی که از عمق وجود خود مینوازد و ذرات وجود خود را نثار ما می کند بنوازد
آیا ما انسانها در این دنیا به چیزی رسیده ایم
تنها کسانی که مانند باران در لحظه زندگی کنند و غم خود را مانند باران و شادی خود را مانند برف به روی تمامی اهل زمین بگشایند
لیاقت داشتن این حس زیبا در هیج کدام از خط های این کتاب زندگی جز برای باران نیست و جز برای آسمان
آسمان سینه خود را میشکافد تا خود را به مردم زمین تقدیم کند و زیبا ترین زیبایی ها را به آنان نمایان کند
روزی ما نیز بدان جا میرویم
گاه مانند ابر سیاه
گاه مانند باران بهاری
گاه مانند برف
گاه نیز مانند قطرات شبنم قدرت رسیدن به آسمان را نمییابیم ولی با گلها همنشین می شویم
و این است رسم زندگی
این است رسم عاشقی
و این است رسم جاودانگی
رمز و راز دنیوی در خود ماست هراز گاهی رو به روی ماه مینشینی و با او به صحبت مینشینی غافل از آنکه معشوق تو در انتظار وصال ولی تو در عمق وجودی ماه بدنبال آن میگردی...
همه چیز را آنقدر پیچیده کرده ایم که دگر گل از گل دادن...پروانه از پروانه شدن و عاشق از عاشق شدن میترسند...
همه در حل معمای این جهان اند در حالی که مجهول اصلی در معما خودشان هستند و چون به هیچ جوابی برای سوال خود نمیرسند در وجود لایتناهی این جهان محو میشوند...
تنها میتوان از عشق نواخت...تنها میتوان از عشق سرود و در این ساز و آواز بدنبال معشوق خود میان مردم لایتناهی دنیا باشی...تا شاید سالی...شاید ماهی...شاید روزی رقص زیبای آن را میان جمعیت تمییز دادی و او را یافتی...
راز این جهان در مبهم بودن آن...راز مبهم بودن در پیچیده بودن و تنها چیزی که در این دنیا در عین سادگی . پیچیده ترین ها را تشکیل میدهد عشق است...
این را میتوان در زبان باد ... باران ... دریا .... آسمان جستجو کرد و شاید روزی ما نیز توانستیم زبان های شیرین و زیبای بی زبانی عشق را فرا گرفته و اجزای این جهان برایمان قابل درک باشد.
نازنین در این گوی که نقطه نقطه های آن صدای زیبای سمفونی طبیعت فضای آن را پر کرده نمی توانم دگر حتی صدای رود روانی که به صخره های ساحل دل های انسانها بر خورد میکند را شنوا باشم...
می دانم روزگار سختی است وقتی برای دیدن معشوق خود که در خواب ها به سراغت می آید لحظه شماری میکنی و او دیر می آید و تو بیدار میشوی و روزی را در شبی که روزگاری وعده دیدار میبود از دست می دهی...
سخت است که تنها بتوانی به حرفهای او در خواب گوش فرا دهی و خالی از زمزمه ی دیدن روی او بیدار شوی و روزی را دوباره برای دیدن او در خواب سپری کنیم...
این است رسم این زمان...
این است رسم همزبان...
یارای مبارزه در هیچ یک از اعضای وجودی خود در خواب ندیدم و من خویش را رها و به سوی ما شدن می تازم ولی حیف که در صرف فعل ما شدن همیشه سنگی به بزرگی کوه فرهاد بر جلوی مسیر ما سبز میشود و با تیشه های دنیوی نتوان از آن گذر کرد...
همواره در آرزوی وصل باشی و ندانی که وصل همان تمنای دوست داشتن معشوق در زمان فراغ اوست...
و همواره و همواره روی شن های این ساحل پر تلاطم مینویسم و آب آن را با خود میبرد...
میبرد تا در عمق وجود وجودیشان دگر اثری نماند...دگر کسی نپرسد روی آن قلب آشفته و نازک پاییزی چه نوشتی...
و من این سوال را از خود پرسیدم و جواب آن شاید قشنگ...شاید راست...شاید ظلمتی بی همتای عالم در خود به پا کند...
قلب پاییزی من در زمزمه ی این راز بزرگ مینویسد ... می خواند ... میسروید ....و می نوازد ...
ملودی زیبایی است... صدای آن شاید صدای آب... شاید صدای سنگ ... شاید روز سکوت ... شاید حد غرور ... و شاید همان حس زیبای بچگی ما در آن موج میزند...
نت های ملودی ای به هم ریخته را باید درست کرد و آن وقت میتوان نواخت ...
و آن وقت میتوان سرود .... و آن وقت ...
شاید فرصت عاشقی کوتاه باشد... اما در همان فرصت کوتاه شاید زیباتر توان نواخت...
شاید بتوانیم در آن مدت ملودی مخصوص قلب خود را بنوازی و قشنگ ترین تک آهنگ دنیا را در آن خلا صه آشفته بازار توان یافت...
شهر زاد گاه من جایی است در آنسوی دشت پر سبزه که اقاقی در آن موج میزند
شهر زاد گاه من جایی است که در آن سمفونی عاشق شدن نت زیبا ندارد و تنها....
شهر زاد گاه من جایی است که مینویسند من و میخوانند ما...
شهر زاد گاه من جایی است که من معنی ندارد و تنها ....
شقایق را دوست دارم چون در عمق وجود خود حس مبهم غربت لحظه ها را میتوان یافت....
آمده ام جایی دور از شهر خود
دور از شقایق
دور از اقایق های عاشق...
دور از اطلسی های زخم خورده
اینجا معنی غربت شقایق را کسی نمی فهمد
اینجاهیچ کس با آرزو پیوند نمیبندد
اینجا همه اسیر قافیه های قربتند
و هیچ کس از غربت نمی ترسد
اینجا راز دیدن گل به چشم رازقی سخره ای بیش نمی باشد
اینجا گل نرگس و شقایق را کسی از عمق جان دگر نمی پرستد
راز گل دادن گل کس نمی داند
راز شکوفایی ارغنون در عمق این جهان دفن و یادگاری از آن غربت لحظه های آن پیش چشم آدمان نمی باشد
هیچ کس دگر سهراب نمی خواند
فروغ را زیبایی کتاب خانه های خود و شاملو را عزیز خانه زاد خود میدانند
کسی نپرسید چرا صادق مرد مگر آن بوف که در داستانهایش بر سر سگی ولگرد داستان میسرود دگر باره بینا شد...
همه میهراسند و واژه ی غربت را از واژگان خود بیرون میکشند همه دنبال قربتی بی انتها می گردند غافل از اینکه تمام آن قربت در غربت لحظه های تلخ حسرت میگذرد
و دگر سهرابی نمی نویسد تا شقایق هست زندگی باید کرد
و دگر کسی نامی از غربت لحظه های بی کسی سخنی به لب نمی آورد تا نکند غم تنهاییمان تازه شود
و این را نمی دانیم که زیبا ترین حس این دنیا همان حس زیبای غربت است و در غربت است که شاید از عاشقی توان نوشت و آن را در واژه های کوچک این دنیا معنی توان کرد...
روزی ما هم غربت و خلوت خویش را می یابیم و آن وقت شاید زیبا تر توان نوشت...
نظرات ()