مینویسم که دیگه دنیای ما تا نداره
مینویسم که دلم طاقت فردا نداره
مینویسم از دلم
مینویسم که همش یه بازیه
مینویسم از کسی که ناراضیه
آخه من نوشتم که تا نداره
ولی اسم بازی من
راست و دروغه
همه ی حرفای من مثل شقایق بی امیده
مینویسم که دیگه خسته شدم
از همه حرفای عالم
از تو و از خودم
بازی بازی بازی ....
شقایق و اقاقی
من می مونم با یه دنیا خاطره از همه ی دلواپسی های این جا
با یه دنیا خوبی های دست نخورده که از تو برا خودم درست کردم
می نویسم راست و منظورم دروغه
آخه این بازی رو خیلی دوست دارم
نمی دونم چرا___
شاید چون همیشه تو ، خود تو تو این بازی برنده بودی
منم چون دنیای ساده ی خودم پر از راستی بود همیشه می باختم
نمی دونم از کی شروع شد
شروع کردم به بازی
به بازی تو نقش تو
شاید برای همین بود که رفتی
شاید بعضی جاها بازی رو ازت می بردم
ولی الان که دارم میبینم
می فهمم که همیشه تو می باختی و من میبردم
ولی حیف که دروغ های تو همیشه منو می بازوند
رو ورق وقتی می نویسی......می دونم همش از سر بی حوصلگیه
همش رو با خود , خودم تجربه کردی
می دونم که شیرین ترین لحظه ها رو باهات داشتم نمی خواد بزنی منو
نمی خواد دیگه بهم بگی .....
می خوام فقط بدونی که همیشه دروغ هات قشنگ ترین دروغ ها بود
همیشه منو گول نی زدی ولی باز من دوست داشتم ببازم.
در خانه ی خاطره ها اتاقی می سازم
خاطراتت را بر دیوار آن می آویزم
و
کلید آن را به دست روزگار
زیرا تنها روزگار است که فراموش میکند
و
بر سر در خانه ام مینویسم >
دیوانه ی دروغ گو
جمله ای راست از پس این همه سال بازی های بی کسی بر سر سرنوشت
م.رضا
